بهـ جُـرم فآحشِگـی سَنگَـش مـی زنیــم سِـزای مـآ کهـ ذهنِمـآن رآ ارزآن تَر مـی فروشیـم چیستـ ... مَگـر ذِهـن وآلآتـر از تَن نیستـ ! چهـ کَسـی می گـوید تنهـآ زَنآن تـَن مـی فُروشنـد زَنآنـی رآ مـی شنآسَم کهـ به قیمَتــِ گَزافـی تَن مـی خَرند ... بهـ قیمتــِ زِندگـی ... بآنــو تو مآنـدی بهـ پآی آبرویتــ بهـ پآی فَرزندتــ امآ مَـرد تو جِلـوه هآ فروختــ و نگآه هآ خَـرید از زنآنِ هَـرزه برآی تو قیصـر بود و غِیرتــ برآی زنآنِ خیآبآن کـوهی از هَـوس تَنـی لَش بود روی تَختـ از خَستگـی انزآل و تو بهـ عشقَش خَستگـی هآ رآ فرامـوش مـی کَردی طـی می کَرد تنهـ عُریآن هَرزه هآ را و تـو طـی مـی کِشیـدی کهـ کدبآنوی خآنهـ اش بآشـی ... عَرق مـی کَرد از شُعلهـ هآی هَـوس و تو گَرمـآی شُعلهـ هآی گآز را بهـ جآن مـی خَریدی ... بَرآی لحظهـ ای لبخَنـدش سآعتـ هآ کنـآرِ میـز شآم مُنتظـر بودی و او دَر حآل گآز گِرفتَـن سینهـ هآی مُنشـی اش بود ... آری این استـ رآز آن حَلقهـ کهـ فُــروغ می گُفتـ حلقهـ بَردگـی کهـ تو بدستـ کَردی ...
نظرات شما عزیزان:
Tags: